قسمت یازدهم خاطرات مهاجرتم





***

 

روز بعد بوسیله ی محمد، از همان کسی که همراه پریسا آمده بود، پانصد دلار قرض گرفتم و بوسیله ی بانک برای مهین فرستادمخوبی این قرض این بود که این آقا، برای مدت طولانی پولش را لازم نداشت و من توانستم براحتی آنرا باز پس دهم. پریسا هم با محمد رفت و ثبت نام کرد و بعد از دو سه روز در یک سالن آرایش و زیبایی بزرگ، مشغول بکار شداو با اضافه کاری، غروب ها یش را پر می کرد و من در عرض چند غروب، چرخکاری با چرخ های صنعتی را در خانه ی نسرین و منصور یاد گرفتم و در صدد پیدا کردن کاری در یک کارخانه بودمچون من مثل آنها شرایط خریدن چرخ خیاطی را نداشتم، آنها بسیار گران بودند.

دو ماه گذشت ولی از کارم خوشحال نبودمانسانهای فوق العاده خوبی بودند. گریگوری در پارلمان کار می کرد.  او ساعت هشت و نیم از خانه بیرون می رفت و تا فردا من دیگر او را نمی دیدمدخترش دانشجو بود و پسرش، باغ توت فرنگی شان در یکی از دهکده های اطراف آتن را اداره می کرد. او هر هفته جمعه غروب می آمد و یکشنبه عصر به آن دهکده که نامش orange بود، باز می گشتدوست دخترش هنرپیشه ی تئاتر بود و در آن خانه، از همه شلخته تر و بریز و بپاش تر.

یادم هست به روزی که کار زیادی نداشتم چون که همسر سابق گریگوری گفته بود برای پختن یک غذای سنتی یونانی دارد می آید. ( از بس غذای سنگین ایرانی بخوردشان داده بودم، دلشان هوس غذاهای خودشان را کرده بود ).

آنروز انباری را کاملن بیرون ریختم و قفسه هایی که اطراف آن بود را تمیز کردم و وسایل را در کنار هم چیدمدیگر همه چیز سر جای خودش بود و مرتببرای پیدا کردن هر چیزی، تنها یک نگاه به اطراف کافی بودبعد رفتم سراغ اتاق دوست دختر و رخت های مچاله شده در یک سبد را به خیال اینکه کثیف اند و باید شسته بشوند را ریختم توی ماشین لباسشویی و اتاقش را مرتب کردمعصر یادم رفت که لباس هایش را از لباسشویی در بیاورم.

فردای صبح آن روز، تا کلید را به جای کلید انداختم، مثل یک پلنگ تیر خورده در را باز کرد و شروع کرد به جیغ کشیدن که:

- کی بتو گفت این لباسها رو بشوری؟

به من خیلی برخورد که چرا با این لحن با من صحبت می کند!!!؟ هم اینکه از خودم وارفته بودم چون من می خواستم خوشحالش کنم و او دعوا می کرد.

کمی انگلیسی ام راه افتاده بود، گفتم:

- فکر می کردم خوشحالت می کنم.... پشتش را راه کرد و رفت توی اتاقش و لباسها را آورد و با عصبانیت آنها را بطرف من گرفت و گفت:

- دیگه اینجوری منو خوشحال نکناگر لباسی گذاشتم تو سبد حمام، بنداز تو لباسشویی وگرنه بذار باشه همینجا که خودم با دست بشورم...ببین لباسهای گرون منو چکار کردی؟

بیچاره راست می گفت، تمام آنها به هم رنگ پس داده بودنداز او عذر خواهی کردم ولی حال و روزم خوب نبودهمان روز از گریگوری خواستم کسی دیگررا پیدا کند چون این کار، کار من نبودو هر چه او گفت:

- به حرف های او اهمیت نده، با پسرم دعواش شده و باید از این خونه بره بیرون، داره اینجوری میکنه وگرنه اون لباس ها همشون نخی هستن و اصلن هم گرون نیستندبعدشم قرار بوده یه نقش تو یه شوی تلویزیونی بهش بدهند ولی از دستش داده، حالا عصبانیهمن میدونم که او میاد ازت عذر خواهی میکنهخواهش می کنم نرو.

من چند روز دیگر هم ماندم ولی با پیدا کردن یک کار چرخکاری در یک کارخانه ی جین دوزی که به یک چرخکار نیاز داشت، دیگر دلیلی به ادامه ی کاری که دوست نداشتم، ندیدمبه اضافه اینکه پانزده هزار دراخما در ماه، حقوقش بیشتر بود و فقط پنج روز کار می کردم!

یک خانواده ی چهارنفری شامل یک زن و شوهر و دو پسرشان، بتازگی همسایه ی ما شده بودند که بنظر خل و چل می آمدندمثلن یکبار من در اتاق را باز کردم، دیدم این خانم دولا شده و دارد از داخل جای کلید، به درون اتاق ما نگاه می کند... اول خشکم زد ولی بلافاصله از حالت اندام او پشت در اتاقمان، طاقت نیاوردم و زدم زیر خندهپرسیدم چکار دارین می کنید؟ گفت:

- می خواستم ببینم هستید یا نه؟!

گفتم نمیشد عادی تلنگر بزنین؟!!! 

خجالت کشید و عذرخواهی کرد. منهم دنبال قضیه را نیاوردم. قبلن بمن گفته بود دنبال کاری مثل کار من می گرددبا او حرف زدم و فردای آن روز به گریگوری گفتم که چون کار خودم را پیدا کرده ام، این خانم هم از همین فردا، آماده ی کار هست، بگذار من برومبرایم آرزوی موفقیت کرد و گفت:

- در این خانه همیشه برویت باز است دوست من!

***

من و پریسا هر روز تا عصر که سر کار بودیم و غروب ها با هم بیرون می رفتیم و شام ساده ای می خوردیم و کمی قدم می زدیم و به اتاق خودمان بر می گشتیمشنبه ها را با ترن به بازار آتن می رفتیم و به خودمان خوش می گذراندیم. مثلن لباس و کفشی اگر لازم داشتیم و خوردنی های خوشمزه یونان را امتحان می کردیمیکشنبه ها را اگر با محمد و عطا به لاوریون پیش مصطفی و زینب نمی رفتیم، به پارک های سر سبز و زیبای آتن می رفتیم و به طریقی روز را به شب می رساندیمو هر دو هر چه از حقوقمان زیاد می آمد را پس انداز می کردیمما به هم خیلی نزدیک و صمیمی شده بودیم و هیچکدام نمی گذاشتیم دیگری احساس تنهایی کندهنوز هر از گاهی با مهین در تماس تلفنی بودم و می دانستم که نتوانسته بودند به سوئیس بروند و بجای آن تصمیم گرفته اند که تمام جزایر زیبای ترکیه را ببینندتا زمانی که راهی پیدا بشود و آنها راهی شوند.

شش ماه گذشت تا یکروز شنیدیم که ناصر کمرو و نجیب جمع پسران به دانمارک رفته چون حرف سر آن بود که باید دو سال منتظر راهی شدن بود و در ضمن، ممکن بود در مصاحبه ی سفارت مورد نظرمان، پذیرفته نشویم.

چندی نگذشت که خبر آوردند کهمردی بنام مهرزاد از ایتالیا آمده که با گرفتن هزار دلار، هر کسی را که مایل است، به نروژ و دانمارک می فرستد و به ترتیب محبوب بودن کشور، قیمت بالا می رودآمریکا از همه گرانتر بودبخصوص اگر کسی میخواست از ایران اقدام کند و مشکل نداشتن پاسپورت و نرفتن سربازی داشتو اعلام کرده بود که چون اول شروع کارش در این کشور است، ارزان می گیرد ولی بزودی قیمت ها بالا می رود!

پرسیدم این آقای مهرزاد قبل از ایتالیا کجا بوده؟ گفتندیوگسلاوی و قبل از آن ترکیهو کارش بخصوص درترکیه، عالی بودهپرسیدم که چطور می توانم با او معامله کنم؟ گفتندپادو اش هر روز غروب دم در هتل می آیدسپردم که:

ـ می خوام باهاش حرف بزنمهر وقت اومد، منو خبر کنید... قیمت یکی که از ایران بدون پاسپورت بخواد بره امریکا چنده؟ گفتندده هزار دلار

آن روزها، روزهایی بودند که مهین و نادر راه بجایی نداشتند و معلوم نبود تا کی می توانند در آنجا بمانند و البته نادر درینمدت کارشان دوبار به بلغار رفت و برگشت تا برای سه ماه دیگر بتوانند در آنجا با آرامش زندگی کنند.

من وقتی تعریف مهرزاد را شنیدم، متوجه شدم که این همان کسی است که ما به پادو اش سعید، پول داده و منتظر بودیم که ما را بفرستد و او از یوگسلاوی به ما تلفنی قول داد که ما را روانه خواهد کرد. حالا من تصمیم داشتم با تهدید کردن او، مجبورش کنم که مهین و نادر را روانه ی نروژ کند و آنها را از بلاتکلیفی در بیاورد.

یک ساعت بیشتر از حرفهای من نگذشته بودمن و پریسا و محمد و عطا در اتاق ما بودیمهر وقت آنها به اتاق ما می آمدند، در اتاق را عمدن بخاطر حرف های احتمالی ِ بیهوده ی دیگران، باز نگه می داشتیمپسری به اتاق ما آمد و گفت:

- نسرین خانم، پادوی مهرزاد دم در هتله و میگه اگر شما مسافر دارین بیایید باهاش حرف بزنید!

تشکر کردم و او رفت.

عطا گفت:

- برای کی میخوای با این اوباش حرف بزنی؟

برایشان جریان را گفتم و اینکه چه نقشه ای دارمهمگی رفتیم پایین و من به آن پادو گفتم:

- برادری دارم که در ایرانه و پاسپورت ندارهمیخوام برسه به امریکا.

گفت:

- قیمتش خیلی گرون میشه.

پرسیدمچند میشه؟

گفت:

- دقیقن نمیدونم ولی میدونم که امریکا از همه جا گرونتره و از ایران بدون پاس هم که واویلا!

جواب دادم:

- شما قیمت دقیق را بمن بدهمن در مورد پول هیچ مسئله ای ندارمفقط یه چیزی... من باید مستقیم با خود آقا مهرزاد معامله کنم، نه با شما!

گفت:

- او با کسی مستقیمن معامله نمیکنه، شما با من طرف هستین و همیشه از طریق من باید کارها انجام بشه.

سرم را تکان دادم و گفتم:

- پس هیچیفراموش کنید من چی بشما گفتم و چی شنیدمیکی دیگه رو پیدا می کنم!

بعد هم بلافاصله پشتم را راه کردم و به اتفاق پریسا و محمد و عطا رفتیم که شام بخوریموقتی برگشتیم، پادو جلو در هتل منتظرمان بود ولی ما وانمود کردیم که اهمیتی نمی دهیم.

جلو آمد و سلامی کرد و گفت:

- میتونم با شما تنها صحبت کنم؟

با خونسردی گفتمآره، بچه ها یه دقیقه ببخشید.

و به طرفی که او دور می شد رفتمگفت:

- مهرزاد فردا ساعت پنج عصر شما رو می بینهبیایید اینجا تا من شما رو ببرم پیش اش ولی باید تنها باشید!

گفتممن از سر کارم تا برسم اینجا ساعت شش هستبهشون بگید من ساعت شش و نیم میامشب بخیر... و رفتم!

الآن که دارم اینها را تعریف می کنم، نمی دانم آنهمه اعتماد بنفس را از کجا بدست آورده بودم؟ کشیدن آنهمه سختی بود؟ یا تنها روی پاهای خودم ایستادن؟ بهرحال حس خوبی بودانگار داشتم با یک مافیایی قرار می گذاشتم، بدون آنکه از او بترسم...

بچه ها کمی دورتر منتظر من بودندوقتی به اتاقمان رفتیم، جریان را برایشان تعریف کردم ولی عطا و محمد گفتند که نمی گذارند من تنها برومدر آخر به این نتیجه رسیدیم که عطا و محمد، نوبتی پشت سرمان بیایند تا من با او تنها نمانم.

فردا عصر وقتی از هتل بیرون آمدم، پسرک منتظر من بودبا هم سلام و علیکی کردیم و او به کوچه ی پشت هتل پیچیدگاهی بر می گشت و پشت سرش را نگاه می کرداما عطا و محمد را نمی دید و یا نمی فهمید که آنها دارند تعفیبمان می کنندمن داشتم خودم را برای دیدن یک مرد در حدود پنجاه شصت ساله ی چهار شانه، با سبیلهای از بناگوش در رفته آماده می کردم تا بالاخره بعد از چند دقیقه، کسی از پشت سرمان گفت:

- سلام!

برگشتیم، با مرد جوانی که شاید سی سال بیشتر نداشت، مرتب و شیک و مودب و خوش تیپ روبرو شدمجواب سلام اش را دادماو نگاهی به اطراف کرد و کسی را ندید ولی من سر عطا را پشت یک ماشین سفید آنطرف خیابان دیدمموهای فرفری اش برای من تابلو بودلبخندی به آرامش بر دلم نشستمهرزاد از پسرک خواست تا برود و مرا دعوت به ادامه ی راه کرد که:

- میونه تون با پیاده روی چطوره؟

با منظور خاصی در دل، گفتم:

- همراه خوبی هستم!

اول از این پرسید که چه شغلی دارم و در مورد یونانیها چه فکری می کنممنهم کم نیاوردم و از او پرسیدم چند وقت است که اینجا فعالیت می کند که او گفت:

- راستش هنوز عملن کسی را پرواز ندادم ولی سه کیس دارم که تا هفته ی دیگه هر سه رفته اند!

بعد رسیدیم به یک کافه تریااو خیلی راحت و از همان ابتدا با من مفرد حرف می زد... من منتظر قهوه و او آبمیوه اش بود که بعد از اینکه از خودش تعریف کرد کهمن همیشه مواظب خوردن و ورزش و بدن خودم هستم، از من پرسید:

- برادرت چند سالشه؟

جواب دادم:

- کدوم یکی؟

خندید و گفت:

- همونی که سربازی نرفته.

جواب دادم:

- جوونترین برادر من الان سرباز هست و چند ماهی بیشتر به تموم کردن دوره اش نداره.

با تعجب پرسید:

- پس این پسره اشتباه بمن گفته بودگویا برادرت میخواد بره امریکا.

پرسیدمامریکا؟

با یک حالت گیجی پرسید:

- نه؟

گفتمنه! او قصد ترک کردن ایران رو نداره.

قهوه و آبمیوه رسید و مهرزاد توانست نفسی تازه کندبا سردرگمی پرسید:

- مسافر تو کجا می خواد بره و کیه؟

با این سوال، اشک هایم بی صدا پایین ریخت... گفتم:

- خواهرم و شوهرش که الآن یکسال و نیم هست که توی استانبول خرابشده، منتطر فرستادنشون بوسیله ی شما هستنولی شما اونا رو فراموش کردین... و بعد با سوال و جواب هایی که بین ما رد و بدل شد، فهمید من که هستم و چرا خواسته ام او را ببینم.

او را تهدید کردم که اگر آن سه نفر را راهی نکند، از کارم استعفا می دهم و در تمام هتل ها هم اگر شده راه می افتم و آبرو برایش نمی گذارمبه همه می گویم که وعده ی خلاف می دهد و نمی گذارم کسی به او اعتماد کند و چه و چه می کنم، گفت:

فردا برو عکسی بگیر تا با بهترین پاسپورتی که دارم، روانه ی نروژ ات کنم و بعد هم، خواهرت و نادر و علیرضا را می فرستم به اونجاقول میدم!

قبول نکردم و گفتممن دیگه به شما اطمینان ندارماز کجا معلوم که من برم نروژ و شما هر چه گفتید را فراموش کنید؟ من بزودی مصاحبه دارم با سفارت استرالیا و اینجا لااقل جام راحته و دارم زندگی می کنم ولی اونا توی ترکیه گیر کردن.

گفت:

- هرکاری بگی می کنماما نه بخاطر اینکه فکر می کنم تو می تونی آبروی منو ببری و یا منو بی اعتبار بکنیبلکه بخاطر اینکه از تو و این کارت خوشم آمدمن یک ریال از پول های شونزده نفر آخر را که سعید به اسم من از اونا گرفته بود را ندیدمبعد از تلفن به تو و مهین هم دستگیر شدم و تو زندان بودم تا بحالپس بمن نگو بد قول، تو منو نمی شناسیبعدن بهت ثابت میشه که سرم هست و قول ام.

آنقدر حرف هایمان ادامه پیدا کرد که گرسنه شدیم و مرا با شام ساده ای در همانجا مهمان کردطوری حرف می زد که تمام حرف هایش را باور کردم. نقشه ی شیرینی در سرم شکل گرفت...  از او پرسیدم

ـواقعن هر چه بگم می کنید؟

خیلی ساده و صادقانه گفتآره!


ادامه دارد...



مشخصات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها